|
بالاخره اون نمایشنامه کذایی رواجرا کردیم و بنده روز عید هم نرفتم تمرین چرا؟ خوب دلیل داشت چون عزیز دلم شب سه شنبه اومدپیشم وتا دیروز هم بود روز عید رو ما کلا تو خونه موندیمو فرداش عصر رفتیم بیرون عصرش برنامه سفره خونه داشتیم که کنسل شد ولی رفتیم بیرون .تو برنامم خرید یه خط چشم پهن سبز بود که با شالم ست شه واسه همینم رفتیم یه لوازم آرایشی و اونو خریدم بعدم یه شلوار واسه بیرون یه عطر ورساچه و .... برگشتیم خونه. دیروزم عشقمو فرستادم که بره و دیگه نمیبینمش تا سه شنبه که کلا میاد دنبالم.پس فقط 3روز دیگه مونده. تصمیم گرفتم داستان آشنایی تا هم خونه شدنمونو بنویسم آخه ماجرای ما خیلی خاصه البته شروعشو نمیدونم کی باشه اما حتما مینویسمش... پ ن 1:خواهر شوهری اومده اونجا و من احتمالا چهارشنبه میبینمش اولین بار بعد عروسیش پ ن 2:نمیونم چرا نمیتونم یه سری چیزا ررو که مربوط به گذشته است رو فراموش کنم؟ پ ن 3:باورم نمیشه عشقمون 2 ساله است انگار تازه پیدات کردم... پ ن ۴:دوباره وقت رفتن شد بغض مامان و بابا داره دیوونه ام میکنه...
هفته گذشته و خبراش همه مربوط میشن به دانشگاه دوست نداشتنی من. اول اینکه لکچرمو دادم و راحت شدم البته خودم زیاد راضی نبودم اما با وری گودی که استاد گفت خیالم یک کم راحت شد . دوم اینکه چهارشنبه مثل بچه ها باید بریم نمایشنامه اجرا کنیم واسه درس نمایشنامه .حالا من حق دارم بگم دوست نداشتنی؟من نمیدونم آخه این اجرا دیگه چه صیغه ایی هست؟ خوب به غیر اینا یه خبر خوبم دارم که البته هنوز قطعی نشده اونم این که میخوام اگه بشه چون ترم بعد ترم آخرم و 15 واحد دارم سر کلاسا نرم و بریم سر خونه زندگیمون پیش همسر گلم . پ ن 1:واسه فرجه ها میرم خونه خودمون آخ جون .از الان کلی داریم روز شماری میکنیم پ ن 2:هوا سردهههههههههههههههه . قندیل بستم پ ن 3:دریا خانومی کاش یه وب دیگه میزدی پ ن 4:عمرا اگه من روز عید قربان برم واسه تمرین نمایشنامه گفته باشم پ ن 5:فیلم مسخره هد*ف اصلی رو دیدم .نمیدونم چرا حدیث فولاد وند توی فیلمای اخیرش اینقدر عاشق این پسرای خ *ز میشه؟ پ ن 6:داد میزنم تا همه بدونن یه دنیا دوست دارم عشق من
تا قبل ازدواجمون ملاکایی واسه ازدواج داشتم که هیچ وقت به این فکر نکردم که ممکنه همسرم همه اینا رو نداشته باشه مثلا دوست داشتم همسرم همیشه پایه واسه بیرون رفتن و گردش باشه یا مثلا سلیقه هامون مث هم باشه یا به روز باشه منظورم اینه که بعضی مردا اخلاقای خاصی دارن و به قولی هنوز توی گذشته زندگی میکنن از همه مهم تر این بود که همسرم اهل هیچ چیزی مثل سیگار مشر*وب و ...نباشه . خدا رو شکر میکنم که شوشو ی من همه این خصوصیات مثبت رو با هم داره خوب البته گاهی یه اختلاف سلیقه گی هایی هست که به نظرم طبیعیه نه؟نمیشه که دو تا آدم مثل هم باشن اما ما سعی میکنیم مثل هم بشیم البته از اون لحاظ مثبت . بچه ها نمیدونم گفته بودم یا نه ما وقتی ازدواج کردیم به خاطر غروری که دو تامون داشتیم هیچ کمکی رو از خانواده هامون قبول نکردیم و از صفر صفر شروع کردیم البته من جهیزیه داشتما . حامدم توی محل کارش تثبیت شده منم سال اینده ایشالا میرم سر کار اما این میون فقط خدا بود که هیچ وقت تنهامون نذاشت . خدایا خودت میدونی چقدر محتاج حمایتای توایم هر چی که خودت میدونی صلاحمونه همونو واسمون مقدر کن .خدایا حامدم همه وجودمه ازت ممنونم که اونو به من دادی خودتم مواظبش باش .عشقم همه زندگیمه اگه نباشه میمیرم خودت میدونی... پ ن 1:دیشب فیلم body of liesرو دیدم گلشیفته با اون خنده های با مزه اش عالی بازی کرده بود . پ ن 2:دوستان کسی راجع به هتل های اصفهان و قیمتاشون اطلاعاتی داره؟ اضافه شده در سه شنبه 12 آذر در جواب اونی که خودشو مریم معرفی کرده و هر چی دلش خواسته گفته:ببین برای من مهم نیست که تو خانومی یا اقا اما حدداقل اینو میدونم که اون مغزت به اندازه یک گنجشک هم کار نمیکنه برات متاسفم تو ای که میای و به دوست من دریا میگی عقده ای کسی که به خاطر زندگیش گذشت کرده قابل ستایشه نه لایق حرفای تو .با کمال شرمندگی باید بگم اونی که عقده ای و ترشیده است توای نه من و ودریا و امثال ما .حالا تو هر چی میخوای فکر کن چون افکار تو و امثال تو اصلا واسم مهم نیست .من مثل دریا جون باهاتون برخورد نمیکنم اون اینقدر مهربونه که به امثال تو اجازه ابراز وجود میده که خودتونو تخلیه کنید اما اینجا از این خبرا نیست دختر یا پسر خوب .دوستای گلم با شرمندگی کامنتا رو تاییدی میکنم تا این مزاحما نتونن قدرت ابراز وجود پیدا کنن شما هم واسه سلامتیشون دعا کنید پ ن ۳:دریا جون کجا رفتی ؟چرا دیگه نمینویسی؟
دوشنبه عصر بود که بعد از کلاس یه درد خفیف رو توی کلیه ام احساس کردم که هر چی بیشتر میگذشت بیشتر میشد جوری که دیگه امونمو بریده بود .فکر کنم ساعتای 7 شب بود که رفتیم اورژانس .وایییی که چه درد بدی بود دکتر میگفت سنگی شنی چیزیه که داره جابجا میشه خلاصه تا 11.5 شب اونجا بودیم و من با وجود 6 تا امپول و 3 تا سرم بازم درد و حالت تهوع داشتم اما اون شب به شوشو هیچی نگفتم اخه قرار بود اگه فردا بتونه و از اداره مرخصی بگیره بیاد پیشم نمیخواستم به خاطر مریضیم مجبور شه . که دیگه خودش ظهر زنگید و گفت مرخصی گرفتم و میام منم همه چی رو بهش گفتم تاه کلی هم ناراحت شد قوربونش برم که چرا بهش نگفتم .فرداش که رفتم دکترو عکس گرفتم گفت یه شن هست که اومده توی مثانه ات و باید مایعات بخوری تا دفع شه .دعا کنید دفع شع و به عمل نکشه اخه من از عمل اصلا خاطره خوبی ندارم . شوشو تا جمعه شب پیشم بود و بزگشت سر کار ... پ ن 1:دقت کردین من از اول مهر چقدر مریض میشم فکر کنم اثرات دوری از شوشواه پ ن 2:آدرس وبلاگو به شوشو دادم .انگاری یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد آخه تا حالا نشده چیزی رو از هم پنهون کنیم پ ن 3:چه حس خوبیه وقتی سردته بری تو بغل عشقتو محکم بهش بچسبی و اون بوسه بارونت کنه
دو هفته پیش بود که استاد درس روش تدریسمون اعلام کرد که هر کسی باید یه حالا بستگی به خودتون داره میتونید مینی تیچینگ بدید یعنی تد ریس کوتاه داشته باشین یا اینکه یه مقاله ارائه بدید که خوب من همون اول دومی رو انتخاب کردم فکر کردم راحت تر باید باشه خلاصه استاد به هر کسی موضوع داد و من هم اون موقع شنیدم که گفت راجع به communicative confidence باشه و تاریخش شد 27 ابان و گفت اگه خواستی من کتاب داگلاس رو دارم بیا بگیر به دردت میخوره .منم رفتم و از اینترنت عزیزم دو تا مقاله گرفتمو گفتم بیخیال کتاب اما دو جلسه بعد استاد نیومد تا چهارشنبه که رفتم اتاقش تا کتابو بگیرم و مثلا مقالم بی عیب باشه اونجا بود که تازه فهمیدم موضوع communicative competenceبوده البته استاد نفهمید اما اگه اون روز میومد و من کنفرانس میدادم ... پ ن 1:دارم یه مقاله کامل تهیه میکنم تا یک کم حدداقل به خودم دلداری داده باشم پ ن 2 :پنج شنبه رفتم نمایشگاه کتاب اما اینقدر شلوغ بود که نتونستم کتابای دلخواهمو پیدا کنم او که می گوید: - قلب ؛ اینْ گوشت پاره استْ ؛ او ؛ کافرتر است ؛ و بدتر است از نصرانی ... که عیسی را؛ ً پسر خدا ْ می گوید
|
About![]()
پاییز رو دوست دارم فصل رسیدن به عشقم
Home
|