دارم میرم به پرشین بلاگ عزیز.
میخوام کمی خصوصی تر بنویسم .عکس بذارم .داستان اشناییمونو بذارم .اینجا زیاد راحت نبودم .همین چند روز کار انتقال ارشیوم تموم میشه و اونجا میبینمتون .
دوستانی که میخوان ادرس بدن تا براشون رمزو ادرس بذارم 
تشریف بیارید اینجا
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط الهام
|
صدای بنده را از خانه جدید میشنوید و بنده الان پشت کامپیوتر نشستم و در حالی برای شما تایپ میکنم که دو رو برم رو کلی خرت و پرت فرا گرفته
ما همون چها رشنبه وسایلمون رسید و به اتفاق مامان و بابا و اهل خانه و همسر گلم و دو تا کارگر اومدیم و وسایلو چیدیم .البته همشو نه .یه روزه که نمیشد .همین الانم خرت و پرت ها مونده که عجله ای ندارم واسش و درسم در اولویته .
-------------------------------------------------
خبری که خیلی خوشحالم کرد مامان شدن طنین جون بود که بهش از صمیم قلب تبریک میگم .
امروز رفتم دانشگاه و یکی از تحقیقاتمو تحویل دادم .اون هفته هم که به قول بچه ها هفته کپی بود و همه توی انتشاراتی ها پلاس .
-------------------------------------------------
یه سری دیگه از دی وی دی های لاست دستم رسیده که هنوز ندیدم .اگه کارای خونه و درسا بذاره.اوههههههههه برم شام درست کنم 
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:49  توسط الهام
|
سر قضیه اون پس قبل یه خورده بینمون دلخوری پیش اومد و همون روز هم رفع شد .البته دو تامون معتقدیم که این اختلافات واسه دوریه و اون که حل بشه اینا هم تموم میشه .
فردا اسباب کشی داریم به خونه جدید مامان اینا هم هستن کمکمون .عزیزم هم میاد با کامیون .یعنی پشت سر کامیون با ماشینمون 
فکر نمیکنم بتونم تا جمعه درس بخونم اما بعدش رو باید حسابی فشرده بخونم و کم کم خونه رو بچینم
سعی میکنم عکس قبل و بعد رو بگیرم و بذارم
--------------------------
این چند وقته رمان یاسمین فکرمو خیلی مشغول کرده .باریکلا به م.مودب پور که بالاخره از کلیشه در اومد ....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:42  توسط الهام
|
بالاخره خونه پیدا کردیم .بعد از چند روز گشتن و اعصاب خوردی هاش .
وای که چقدر خونه گرون بود .اخه ما اولین با بود که میخواستیم خونه کرایه کنیم همیشه رهن کامل بودن خونه هامون .اما امسال چون ماشین خریدیم اونقدر پول نداشتیم که خونه خوبی رهن کنیم
بنابراین به ناچار تصمیم به اجاره گرفتیم .و من هنوز هم معتقدم که پول مفتیه که میدیم به صاحب خونه اما چه میشه کرد .
میگم اعصاب خوردی چون خونه هایی میدیدیم که به لونه سگ بیشتر شبیه بودن اما بالاخره یه خونه خوب پیدا کردیم .یه خورده بهمون فشار میاد واسه پولش اما خوب خونه و محله اش خیلی خوبه .
چه میدونم
حالا توی این شرایط استرس و فشار خیلی رومه .از یه طرف این هفته جابجایی دارم و بعدش هم چیدن خونه که خودتون میدونین...
از یه طرف امتحانام و ترم اخر بودن من .نمیدونم اصلن بتونم بخونم یا نه .از اون طرفم همسر خان من توی این شرایط داره داداششو میاره مهمونی .
نمیدونم این چند روزه حس میکنم ادمای اطرافم اصلن فکر ندارن .حالا من این میون باید هم خونه بچینم هم مهمون داری کنم و هم درس بخونم ...
خسته ام و کلافه...
-------------------------
مثل اینکه با نوشتن این پست باز هم من محکوم شدم توسط همسر خان .هیچ وقت دوست نداشتم اینجا از مشکلاتم بگم از صبح هم میخواستم یه پست مبسوط بذارم در این باره .اما ترجیح میدم اینجا محلی باشه واسه ثبت خاطرات خوبم .جایی که اگه بعد خوندمش یادم باشه که چقدر دوست داشتم و دارم نه جایی که...
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:11  توسط الهام
|
امروز خبر قطعی شدن کار حامد رو بهمون دادن فقط گفتن که یه مدت زمان میبره و حدودا یک ماهی باید صبر کنین
.
توی این مدت داریم دنبال خونه میگردیم .دیگه متنفر شدم از هر چی خونه است بس که میریم خونه میبینیم و خوشمون نمیاد .
خدا کنه زودی یه خونه خوب پیدا کنیم .عجب پروسه ای شده
----------------------------------------------------
بالاخره قسمت دوم فیلم texas chain saw رو هم دیدم .وای که چهقدر قشنگ بود بخصوص که اون دختره هم اخرش نجات پیدا کرد و ما خوش خوشانمون شد
----------------------------------------------------

حامدم اینجاست ها .گفته بودم ؟
خوب اگه نگفته بودم الان میگم ولی فردا داره میره.خوب اینکه چیزی نیست منم چهارشنبه میرم
خوب که چی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط الهام
|
از چند وقت پیش توی ذهنم بود که وسایل چوبی خونه مونو رنگشو عوض کنم .خلاصه همین جوری داشتیم بررسیش میکردیم که تصمیم بر این شد که قهوه ای تیره بشه خلاصه که میخوایم تمام سرویس خواب مبل ها و میز هاشون .میز کامپیوتر و میپز تلویزیونمونو قهوهای تیره کنیم که فکر کنم خیلی خوشگل بشه .
فعلا فقط کمد های لباسی رو رنگ کردیم که خوشگل شده
-----------------------------------------------------

کار حامدم هر روز داره بیشتر پیشرفت میکنه امروز هم حامدم داره میاد که بره اون اداره کذایی تا کارای اولیه اشو بکنه .خدایا هنوز هم محتاج کمکتیم ...
-------------------------------------

این بچه های دانشگاه ما هم نوبرن واللا .فکر کن ما رو دارن تا هفته اول عید میکشونن دانشگاه .من که یادم نمیاد توی این مدت از اول خردااد به اون ور رفته باشم دانشگاه مادر .چه میدونم سر پیری ما رو اینقدر اذیت میکنن .
نمیدونن ما ترم اخریم و پیشکسوت 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:25  توسط الهام
|
دیشب رفتیم بیرون با کی؟با همین دوستمون که همکار حامد هست و خانومش اول سوار مونو ریل شدیم .من قبلنم سوار شده بودم ها اما نمیدونم این بار چرا اینقدر وحشتناک بود
ارتفاعش خیلی زیاد بود و خانوما و اقایون توی دو تا واگن جدا نشستن نمیدونم چرا هی این واگنه چپه میشد .
بعدشم رفتیم یه رستوران جدید که اولین بار بود اونجا میرفتیم . قسمت مصریش نشستیم .من مخصوصشو خورم که هم جوجه چینی بود هم مصری و هم کوبیده و شوشو چلو کباب مصریشو خور.اما نمیدونم چرا اومدیم خونه دل درد شد
---------------------------------

این بازی lost idol هم خوب من و شوشو رو گذاشته سر کار .اگه بازی فکری دوست دارین دانلودش کنین .بسیار جالبه .ما الان مرحله 70 هستیم
---------------------------------

دیروز فیلم محیا رو دیدم .اصولا ما ایرانی ها عادت کردیم به دیدن فیلم چرند یا بهتره بگم کار گردان های ما عادت کردن که فیلم چرند بسازن .از ابتدای خلقت بشریت یه موضوع رو گرفتن و تا حالا هی راجع به اون فیلم میسازن یه بار دختر پولداره عاشق پسر فقیره میشه یه بار پسر پولداره عاشق دختر فقیره 
----------------------------------
پ ن ۱:مدوسا کجایی تو دختر چرا وبتو حذف کردی؟
خبرم کن منتظرم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط الهام
|
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:20  توسط الهام
|
اون امتحان کذایی برگذار نشد .اصلا من میگم بهم وحی میشه باز تو بگو چرا درس نمیخونی
.من میدونستم که امتحان نمیگیره .میدونین چی شد ؟رفتم سر کلاس و دو سه تا از بچه ها واسه استاد گل اورده بودن و استاده هم دیگه به خاطر روز معلم و اون گلا بخصوص تا بچه ها گفتن استاد سخت بود درسش و اینا گفت اوکی امتحان نمیگیرم .
انگاری منتظر حرف ما بود طفلی
-----------------------------------------------------

فردا بعد از سه هفته عشقم میاد پیشم .انگار سالهاست ندیدمش .دلم خیلی براش تنگ شده .
سه شنبه میاد . تا جمعه هم میمونه .احتمالا هفته بعد من میرم خونمون و یک هفته ای میمونم .باز بر میگردم و یکی دو هفته ای هستم و بعد واسه فرجه ها میرم خونه .فقط به خاطر یکی از درسام که امتحان ترجمه اش جلسه اخره برنامم اینجوری قاطی شد و الا ما رو چه به کلاس اودن توی خرداد سر پیری
----------------------------------------------------

دیشب فیلم ملودی رو دیدم .موضوع بسیار کلیشه ای بود اما خوب حسابی خندیدم .خدایی ایرج نوذری رو چه به لات بودن 
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:47  توسط الهام
|
توی خلوت پر ازهمهمه ام
که صدایی به صدا نمیرسه
اگه میتونی مون دعا بکن
من که دستم به خدا نمیرسه
اسمونا ارزونی پرنده ها
جای اسمونا یه قفس بده
همه دارو ندارمو بگیر
هر چی بودمو دوباره پس بده
بازم هیچ راهی به مقصد نرسید
من هزارو یک شب معطلم
تا ته جاده دنیا رفتم و
بازم انگار سر جای اولم
چرا دنیا با تمام وسعتش
مرهمی برای زخم من نداشت
پای هر چی که دویدم اخرش
حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت
سر رو شونه های سنگ روزگار
قد این فاصله هق هق میکنم
دارم از ثانیه ها سیر میشم
دارم از دوری تو دق میکنم
پشت خنده های مصنوعی من
دل به این بغض گلو شکن بده
روزگار سردمو ورق بزن
دست مهربونتو به من بده
گم شدم توی شبی که خودمم
شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی
اخه هیچ کی مثل تو منو دوست نداره
لک زده دلم واسه یه لحظمون
شیشه دل همه تنگ شده
میدونی دلیل گریه هام چیه
ای خدا دلم واست تنگ شده
خدایا میشنوی صدامو .امشب دلم گرفته.میخوام باهات حرف بزنم .خدای من توی این همه فراز و نشیب تو با ما باش .تو تنهامون نذار .خودت میدونی که چقدر به حضور پررنگت توی زندگیمون ایمان دارم .خدا جونم میدونم که میتونی. ما رو بیشتر به خودت نزدیک کن .خدایا زندگیمو به خودت میسپارم .خدایا خودت میدونی تمام زندگیم حامدمه .خودت همیشه حفظش کن .میدونم خسته شدی بس که هی اینا رو بهت گفتم اما خدا جونم بازم میگم .فقط تو رو داریم .ممنونتم که تا حالا کنارمون بودی همیشه .نزدیک تر از همیشه .اما بازم تو با ما باش .خدای من تموم کن این فاصله ها رو .خسته شدیم دو تامون .تا کی واسه هم تظاهر کنیم که خوبیم و خوش.تا کی خنده های مصنوعی .؟
نمیدونم شاید حکمتی هست توی این فاصله ها.اره حتما حکمتی هست.شاید میخوای ما رو امتحان کنی اما خدایا بس نیست ؟توی این هشت نه ماه هنوز ما سربلند بیرون نیومدیم؟خدایا این روزا بیشتر از همیشه نیازت داریم برای همه چیزایی که خودت بهتر میدونی .میدونم که تو بهتر از هر کسی بنده هاتو میشناسی ونیازاشون و اما خدا جون من اول خودتو میخوام .حضورت پر رنگ تر از همیشه .توی تک نک لحظه هام .
الهی و ربی من لی غیرک ...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:41  توسط الهام
|